۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

تو اي پري كجايي؟


شبي كه آواي ني تو شنيدم

چو آهوي تشنه پي تو دويدم
دوان دوان تا لب چشمه رسيدم
نشانه اي از ني و نغمه نديدم
تو اي پري كجائي ؟ كه رخ نمينمائي
از آن بهشت پنهان دري نميگشائي
من همه جا پي تو گشته ام
از مه ومهر نشان گرفته ام
بوي تورا زگل شنيده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو اي پري كجائي ؟ كه رخ نمينمائي
از آن بهشت پنهان دري نميگشائي
دل من سرگشته ي توست
نفسم آغشته ي توست
به باغ روياها چو گلت بويم
بر آب و آئينه چو مهت جويم
تو اي پري كجائي ؟
در اين شب يلدا ز پي ات پويم
به خواب و بيداري سخنت گويم
تو اي پري كجائي ؟
مه و ستاره درد من ميدانند
كه همچو من پي تو سرگردانند
شبي كنار چشمه پيدا شو
ميان اشك من چو گل وا شو
تو اي پري كجائي ؟ كه رخ نمينمائي
از آن بهشت پنهان دري نميگشائي
اميرهوشنگ ابتهاج (ه.ا.سايه)

۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه

مرغ پريده


هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده

هوا گرفتی و رفتی ز کف چو مرغ پریده
تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم
که این فرشته برای من از بهشت رسیده
بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم
خدای را به کجا رفتی ای فروغ دو ديده
هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی
که چونی ای به سر راه انتظار کشیده
چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران
سپید کردی چشمم در انتظار سپیده
به دست کوته من دامن تو کی رسد ای گل
که پای خسته ی من عمری از پی تو دویده
ترانه ی غزل دلکشم مگر نشنفتی
كه رام من نشدی آخر ای غزال رمیده
خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم
که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده
امير هوشنگ ابتهاج (ه.ا. سايه)

لب خاموش


امشب به قصه ی دل من گوش می کنی


فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
حسرت
تا دور گشتی ای گل خندان ز پیش من
ابر آمد و گریست به حال پریش من
ای گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت
دیگر بیا که جای تو خالی ست پیش من

گل رؤیا
تو را می خواهم ای دیرنه دل خواه
که با ناز گل رؤیا شکفتی
به هر زیبا که دل بستم تو بودی
که خود را در رخ او می نهفتی

جدایی
چو نی می نالم از داغ جدایی
دریغا ای نسیم آشنایی
چنان گشتم غبار آلود غربت
که نشناسم که خود بودم کجایی

گریه

سایه ها زیر ِ درختان در غروب ِ سبز می گریند

شاخه ها چشم انتظار ِ سرگذشت ِ ابر

و آسمان چون من غبارآلود ِ دلگیری

باد بوی خاک ِ باران خورده می آرد

سبزه ها در رهگذار ِ شب پریشان اند

آه ، اکنون بر کدامین دشت می بارد ؟

باغ ، حسرتناک ِ بارانی ست

چون دل ِ من در هوای گریه ی سیری ...

اميرهوشنگ ابتهاج (ه.ا.سايه)

۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

مرثيه


به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.


به جستجوی تودر معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئیکه آسمان ابر آلوده راقابی کهنه می گیرد.
به انتظار تصویر تواین دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد زد؟
جریان باد را پذیرفتن
و عشق راکه خواهر مرگ است.
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.
پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
"احمد شاملو"
برگرفته از كتاب : مرثيه هاي خاك

من مرگ را


اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد


اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چونان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من
در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم
پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم
پر طبل تر از حیات
من مرگ را سرودی کردم
"احمد شاملو"
برگرفته از كتاب : آيدا در آينه

۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه

در واپسين ديدار


یک روز ، ما از هم جدا خواهیم شد غمناک .

یک روز، من در شهر احساس تو خواهم مرد .
یک روز ، آن روزیکه نامش واپسین دیدار ما باشد .
تو ، بر صلیب شعر من ، مصلوب خواهی شد .
آن روز ما از هم گریزانیم .
آن روز ما - هر یک درون خویشتن - یک نیمه انسانیم .
آن روز چشم عاشقان در ماتم عشقی که می میرد ،
خاموش ، گریانست .
آن روز قلب باغ ها در سوگ گلبرگی که می افتد ،
بی تاب ، لرزانست.


خاکستر
تا بیدارتر شوم بنشین و بنشان
کبوتران دستت را بر زخم شانه هام .
اگر استواری بر این باور
که
نان از سنگ نمی روید
و صلیب سکوی آسمان هاست
پس ، پیشانی بلندت را
تا روشنی گیرد از این اخگر
بسپار به صلیب خاکستر .
در این مثلث به یقین گام بسپار
گونه ی چپت را پیش آر
تعمید کن به شرف کلام
همچون ،
وجدان بیدار خفته در نیام ،
که عشق به انسان
پاداش آنان که
از مرگ نمی هراسند
و تنها
به مرگ می اندیشند .
"فرخ تميمي"

۱۳۸۷ آبان ۲۸, سه‌شنبه

قاصدك


قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب
قاصدک ! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آيا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی آيا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
"مهدي اخوان ثالث"
برگرفته از كتاب : آخر شاهنامه