
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
حسرت
تا دور گشتی ای گل خندان ز پیش من
ابر آمد و گریست به حال پریش من
ای گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت
دیگر بیا که جای تو خالی ست پیش من
گل رؤیا
تو را می خواهم ای دیرنه دل خواه
که با ناز گل رؤیا شکفتی
به هر زیبا که دل بستم تو بودی
که خود را در رخ او می نهفتی
ابر آمد و گریست به حال پریش من
ای گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت
دیگر بیا که جای تو خالی ست پیش من
گل رؤیا
تو را می خواهم ای دیرنه دل خواه
که با ناز گل رؤیا شکفتی
به هر زیبا که دل بستم تو بودی
که خود را در رخ او می نهفتی
جدایی
چو نی می نالم از داغ جدایی
دریغا ای نسیم آشنایی چو نی می نالم از داغ جدایی
چنان گشتم غبار آلود غربت
که نشناسم که خود بودم کجایی
گریه
سایه ها زیر ِ درختان در غروب ِ سبز می گریند
شاخه ها چشم انتظار ِ سرگذشت ِ ابر
و آسمان چون من غبارآلود ِ دلگیری
باد بوی خاک ِ باران خورده می آرد
سبزه ها در رهگذار ِ شب پریشان اند
آه ، اکنون بر کدامین دشت می بارد ؟
باغ ، حسرتناک ِ بارانی ست
چون دل ِ من در هوای گریه ی سیری ...
اميرهوشنگ ابتهاج (ه.ا.سايه)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر