
یک روز ، ما از هم جدا خواهیم شد غمناک .
یک روز، من در شهر احساس تو خواهم مرد .
یک روز ، آن روزیکه نامش واپسین دیدار ما باشد .
تو ، بر صلیب شعر من ، مصلوب خواهی شد .
آن روز ما از هم گریزانیم .
آن روز ما - هر یک درون خویشتن - یک نیمه انسانیم .
آن روز چشم عاشقان در ماتم عشقی که می میرد ،
خاموش ، گریانست .
آن روز قلب باغ ها در سوگ گلبرگی که می افتد ،
بی تاب ، لرزانست.
خاکستر
تا بیدارتر شوم بنشین و بنشان
تا بیدارتر شوم بنشین و بنشان
کبوتران دستت را بر زخم شانه هام .
اگر استواری بر این باور
که
نان از سنگ نمی روید
و صلیب سکوی آسمان هاست
پس ، پیشانی بلندت را
تا روشنی گیرد از این اخگر
بسپار به صلیب خاکستر .
در این مثلث به یقین گام بسپار
گونه ی چپت را پیش آر
تعمید کن به شرف کلام
همچون ،
وجدان بیدار خفته در نیام ،
که عشق به انسان
پاداش آنان که
از مرگ نمی هراسند
و تنها
به مرگ می اندیشند .
"فرخ تميمي"

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر