۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

مرثيه


به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.


به جستجوی تودر معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئیکه آسمان ابر آلوده راقابی کهنه می گیرد.
به انتظار تصویر تواین دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد زد؟
جریان باد را پذیرفتن
و عشق راکه خواهر مرگ است.
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.
پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
"احمد شاملو"
برگرفته از كتاب : مرثيه هاي خاك

من مرگ را


اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد


اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چونان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من
در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم
پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم
پر طبل تر از حیات
من مرگ را سرودی کردم
"احمد شاملو"
برگرفته از كتاب : آيدا در آينه

۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه

در واپسين ديدار


یک روز ، ما از هم جدا خواهیم شد غمناک .

یک روز، من در شهر احساس تو خواهم مرد .
یک روز ، آن روزیکه نامش واپسین دیدار ما باشد .
تو ، بر صلیب شعر من ، مصلوب خواهی شد .
آن روز ما از هم گریزانیم .
آن روز ما - هر یک درون خویشتن - یک نیمه انسانیم .
آن روز چشم عاشقان در ماتم عشقی که می میرد ،
خاموش ، گریانست .
آن روز قلب باغ ها در سوگ گلبرگی که می افتد ،
بی تاب ، لرزانست.


خاکستر
تا بیدارتر شوم بنشین و بنشان
کبوتران دستت را بر زخم شانه هام .
اگر استواری بر این باور
که
نان از سنگ نمی روید
و صلیب سکوی آسمان هاست
پس ، پیشانی بلندت را
تا روشنی گیرد از این اخگر
بسپار به صلیب خاکستر .
در این مثلث به یقین گام بسپار
گونه ی چپت را پیش آر
تعمید کن به شرف کلام
همچون ،
وجدان بیدار خفته در نیام ،
که عشق به انسان
پاداش آنان که
از مرگ نمی هراسند
و تنها
به مرگ می اندیشند .
"فرخ تميمي"

۱۳۸۷ آبان ۲۸, سه‌شنبه

قاصدك


قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب
قاصدک ! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آيا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی آيا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
"مهدي اخوان ثالث"
برگرفته از كتاب : آخر شاهنامه

۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

بي هيچ پاسخي


ای آفریدگار

با من بگو که زیر رواق بلند تو
آيا کسی هنوز
یک سینه آفتاب
و یا یک ستاره دل
در خود سراغ دارد ؟
با من بگو که این شب تسخیر ناپذیر
آيا چراغ دارد ؟
آيا هنوز رأفت در خود گریستن
با مرد مانده است ؟
با من بگو که چیزی جز درد مانده است ؟
با من بگو که گوی بلورین چرخ تو
آيا به قدر مردمک چشم های ما
با گریه آشناست ؟
آيا همیشه از تو مدد خواستن رواست ؟
ای آفریدگار
من آرزوی یک تن دارم
تا مشعلی برآورد از دل
یا آفتابی از جگر خویش
وان را چراغ این شب بی روشنی کند
من آرزوی یک تن دارم
تا گریه را رها کند از بند
گرید بدین امید که باران اشک او
آفاق را چو بیشه پر از رستنی کند
من آرزوی یک تن دارم
تا چشمش از زلال غم آلود آسمان
چیزی به غیر اشک بجوید
چیزی شبیه گوهر شادی
چیزی شبیه سرمه ی بینایی
وین خاک بی تماشا را دیدنی کند
ای آفریدگار با من بگو
که این کس را آفریده ای ؟
پاسخ نمی رسد
ای بنده ی صبور
با من بگو که حرفی ازین کس شنیده ای ؟
پاسخ نمی رسد
در آسمان ، صدای الهی نیست
در خاکدان ، به غیر سیاهی نیست
"نادر نادر پور"
برگرفته از كتاب : شام بازپسين

حتي به روزگاران


ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران
آيينه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران
"شفيعي كدكني"

رسم زمونه


عجب رسمیه رسم زمونه

قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما‚ از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
کجاست اون کوچه ‚ چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا می دونه
بوته ی یاس باباجون هنوز
گوشه ی باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفت تا خونه
خودش کجاهاست خدا می دونه
میرن آدما ‚ از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشه ی طاقچه توی ایوونه
خودش کجاهاست خدا می دونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعد ها چه یادگاری
می خواد بمونه خدا می دونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
"رسول نجفيان"

۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه

از جدايي ها...


قسمت 18
دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من
و پيوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی .... دگر کافی ست


قسمت 25
کدام خانه ؟
کدام آشیانه
صد افسوس
که بی تو شهر پر از آيه های تنهایی ست
سپهر شب زده اینجا ستاره باران است
غروب غمزده شهر داغداران است
بیا بیا
و بیاموز به مانسیم شدن
به ما پرنده شدن
به ما گذشتن از من
بیا بیا و بیاموز
به ما شجاعت مردن
دل شهید شدن
از این پلشت و پلیدی
رهیدن و دیدن
پدید آمدن از قلب ناپدید شدن
و بیم بیم پذیرفتن است و تن دادن
خلاف خواسته گردن
به هر رسن دادن
و در مراسم اعدام خویش خندیدن
و مرگ شیر زنان را
و شیر مردان را
به چشم خود دیدن
کجایی؟
ای که تو وقتی عبور می کردی
حصار هیبت هر آستانه یی می ریخت
تویی که در تو توانایی نواختن ست
که در تو قدرت ما را دوباره ساختن ست
همیشه خاطره خوب تو گرامی باد
و نام خوب تو آن نام خوب نامی باد
"حميد مصدق"
برگرفته از كتاب: از جدايي ها

۱۳۸۷ آبان ۲۱, سه‌شنبه

سفر به خير


به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
"شفيعي كدكني"
برگرفته از كتاب: در كوچه باغ هاي نيشابور

۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

چاووشي



بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند


گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست :
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نيمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آيا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟ کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش آيد
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش آيد
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند ديوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم .
"مهدي اخوان ثالث"
برگرفته از كتاب: زمستان

۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه

خسته


از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
"محمد علي بهمني"

ترا من چشم در راهم


ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام،در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
"نيما يوشيج"

۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

چه آرزوها...


درآمد

چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم

چه ها که می بینم و باور ندارم
چه ها ،‌چه ها ، چه ها ، که می بینم و باور ندارم

مویه

حذر نجویم از هر چه مرا برسرآيد
گو در آيد ، درآيد
که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم

برگشت

به فرود اگرچه باور ندارم که یاور ندارم
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم


مخالف

سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز
نه خوابم که سیر ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها که داشتیم و دگر نداریم
خبر نداریم
خوشا کزین بستر دیگر ، سر بر نداریم


برگشت

در این غم ، چون شمع ماتم
عجب که از گریه آبم نبرده باز
چه ها چه ها چه ها که می بینم و باور ندارم
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
"مهدي اخوان ثالث"
برگرفته ازكتاب: آخر شاهنامه

خانه ام كجاست؟



بايد رفت ازاين سرزمين

خانه ام پيدا نيست

دور است
نميدانم كدامين طرف بود
بالاي آن كوه شايد
شايد زير اين آب
بايد پرسيد!
راستي...
مي داني خانه ام كجاست؟!