۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه

ما - من - ما


هیچیم

هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید
وز اهل عالم های دیگر هم
یعنی چه؟ پس اهل کجا هستیم؟
از اهل عالم هیچیم و چیزی کم
غم نیز چون شادی برای خود خدایی ،عالمی دارد
پس زنده باش مثل شادی غم
ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم
و مثل عاشق مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما هیچیم و چیزی کم
رفتم فراز بام خانه ، سخت لازم بود
شب بود و مظلم بود و ظالم بود
آنجا چراغ افروختم،اطراف روشن شد
و پشه ها و سوسکها بسیاردیدم
که اینک روشنایی خرده خواهد شد
کشتم اسیر بی مروت زرده خواهد شد
باغ شبم افسرده چون خون مرده خواهد شد
خاموش کردم روشنایی ر
او پشه ها و سوسکها رفتند
غم رفت ، شادی رفت
و هول و حسرت ترک من گفتند...
از بام پایین آمدم آرام
همراه با مشتی غم و شادی
وبا گروهی زخم ها و عده ای مرهم
گفتیم بنشینم
نزدیک سالی مهلتش یک دم
مثل ظهور اولین پرتو
مثل غروب آخرین عیسای بن مریم
مثل نگاه غمگنانه ما
مثل بچه آدم
آنگه نشستیم و بی خوبی خوب فهمیدیم
باز آن چراغ روز و شب خامش تر از تاریک
هیچیم و چیزی کم.
" مهدي اخوان ثالث"

۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

نه نه نه




نه! نه! نه!


این هزار مرتبه گفتم: نه !
دیگر توان نمانده
توانایی
در بند بند من
از تاب رفته است
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام این شب تاریک
تاریک چون تفاهم من با تو
انسان
افسانه ی مکرر اندوه و رنج را
تکرار می کند
گفتی
امیدهاست در ناامید بودن من
اما
این ابر تیره را نم باران نبود و نیست
این ابر تیره را سر باریدن
انسان به جای آب
هرمِ سرابِ سوخته می نوشد
گلهای نو شکفته
این لاله های سرخ
گل نیست
خون رسته ز خاک است
باور کن اعتماد
از قلبهای کال
بار رحیل بسته
و مهربانی ما را
خشم و تنفر افزون
از یاد برده است
باورنمی کنی که حس پاک عاطفه در سینه مرده است؟
"حميد مصدق"

سبوي شكسته


شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم

همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم
چون سبویی که شکسته ست و رخ چشمه نبیند
کو امیدی که دگرباره همآغوش تو گردم؟
لاله ی صبح بهارم که درین دامن صحرا
آتش داغ گلی شعله کشد از دم سردم
کس ندانست که چون زخم جگر سوز نهانی
سوختم سوختم از حسرت و لب باز نکردم
جلوه ی صبح جوانی به همه عمر ندیدم
با خزان زاده ام آری گل زردم گل زردم
"شفيعي كدكني"
برگرفته از كتاب : بوي جوي موليان

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

سفر


تو سفر خواهی کرد

با دو چشم مطمئن تر از نور
با دو دست راستگو تر از همه ی آینه ها
خواب دریای خزر را
به شب چشمانت می بخشم
موج ها زیر پایت همه قایق هستند
ماسه ها در قدمت می رقصند
من ترا در همه ی آینه ها می بینم
روبرو در خورشید
پشت سر
شب در ماه
من تو را تا جایی خواهم برد
که صدایی از جنگ
و خبرهایی کذایی از ماه
لحظه هامان را زایل نکند
من ترا از همه آفاق جهان خواهم برد
تو سفر می کنی اما تنها
صبح صادق
و همه همهمه ی دستان
ره توشه ی تو
ای صمیمی
هر ستاره پسته ی خندان راه تو باد
جفت من
سفری می کنیم اما
دست های خود را به بهاری مي بخشیم
که همه گل های تنها را
با صداقت در نوازش باشد
چشم خود را به راهی مي بخشیم
كه برای طرح بی باک قدم ها ستایش باشد
تو سفر خواهی کرد
من تو را در نفسم خواهم خواند
وقتی آزاد شوند از قفس کهنه کبوترهایم
در جوار همه ی گنبدها
به زیارتگاه چشمانت می آیم
و در آن لحظه ماه در دستم خواهد خواند
زندگی در فراسوی همه زنجیر ست
روح من گسترده ست
تا قدم بگذاری در خیابان صداقت هایش
و بکاری کاج دستانت را
در هزاران راهش
روح من گسترده ست
تا که آغاز کنی فلسفه ی رخصت چشمانت را
به همه ضجه ی جاوید برادرهایم
تا که احساس کنی برگی دستانم را
تا که آگاه شوی
از قفس واژه که آویزان است ؟
سوختن نزدیک است
تو سفر خواهی کرد
من تو را از صف این آدمکان چوبی خواهم برد.
خسرو گلسرخي

۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

تو اي پري كجايي؟


شبي كه آواي ني تو شنيدم

چو آهوي تشنه پي تو دويدم
دوان دوان تا لب چشمه رسيدم
نشانه اي از ني و نغمه نديدم
تو اي پري كجائي ؟ كه رخ نمينمائي
از آن بهشت پنهان دري نميگشائي
من همه جا پي تو گشته ام
از مه ومهر نشان گرفته ام
بوي تورا زگل شنيده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو اي پري كجائي ؟ كه رخ نمينمائي
از آن بهشت پنهان دري نميگشائي
دل من سرگشته ي توست
نفسم آغشته ي توست
به باغ روياها چو گلت بويم
بر آب و آئينه چو مهت جويم
تو اي پري كجائي ؟
در اين شب يلدا ز پي ات پويم
به خواب و بيداري سخنت گويم
تو اي پري كجائي ؟
مه و ستاره درد من ميدانند
كه همچو من پي تو سرگردانند
شبي كنار چشمه پيدا شو
ميان اشك من چو گل وا شو
تو اي پري كجائي ؟ كه رخ نمينمائي
از آن بهشت پنهان دري نميگشائي
اميرهوشنگ ابتهاج (ه.ا.سايه)

۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه

مرغ پريده


هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده

هوا گرفتی و رفتی ز کف چو مرغ پریده
تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم
که این فرشته برای من از بهشت رسیده
بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم
خدای را به کجا رفتی ای فروغ دو ديده
هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی
که چونی ای به سر راه انتظار کشیده
چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران
سپید کردی چشمم در انتظار سپیده
به دست کوته من دامن تو کی رسد ای گل
که پای خسته ی من عمری از پی تو دویده
ترانه ی غزل دلکشم مگر نشنفتی
كه رام من نشدی آخر ای غزال رمیده
خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم
که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده
امير هوشنگ ابتهاج (ه.ا. سايه)

لب خاموش


امشب به قصه ی دل من گوش می کنی


فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
حسرت
تا دور گشتی ای گل خندان ز پیش من
ابر آمد و گریست به حال پریش من
ای گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت
دیگر بیا که جای تو خالی ست پیش من

گل رؤیا
تو را می خواهم ای دیرنه دل خواه
که با ناز گل رؤیا شکفتی
به هر زیبا که دل بستم تو بودی
که خود را در رخ او می نهفتی

جدایی
چو نی می نالم از داغ جدایی
دریغا ای نسیم آشنایی
چنان گشتم غبار آلود غربت
که نشناسم که خود بودم کجایی

گریه

سایه ها زیر ِ درختان در غروب ِ سبز می گریند

شاخه ها چشم انتظار ِ سرگذشت ِ ابر

و آسمان چون من غبارآلود ِ دلگیری

باد بوی خاک ِ باران خورده می آرد

سبزه ها در رهگذار ِ شب پریشان اند

آه ، اکنون بر کدامین دشت می بارد ؟

باغ ، حسرتناک ِ بارانی ست

چون دل ِ من در هوای گریه ی سیری ...

اميرهوشنگ ابتهاج (ه.ا.سايه)