۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

گل خفته


در باغچه نبود

در باغ و دشت نیز نشانش نیافتم
در دره ها دویدم و در کوهپایه ها
بر سینه های صخره و در سایه کمر
بالای چشمه سار
بر طرف جویبار
جستم به هر سپیده دمانش نیافتم
آخر به شکوه نعره برآوردم ای بهار
کو آن گلی که خاک تو را آب و رنگ ازوست
بر من وزید خسته نسیمی غریب وار
کای عاشق پریش
گل رفته خفته هیس
بیدار باش و عطر نیازش نگاه دار
"سیاوش کسرایی"
برگرفته از کتاب : تراشه های تبر

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

دختر و بهار


دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت‎
اي دختر بهار حسد مي برم به تو‎
عطر و گل و ترانه و سرمستي ترا‎
با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو‎

بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي‎
با ناز مي گشود دو چشمان بسته را‎
مي شست كاكلي به لب آب نقره فام‎ آن
بال هاي نازك زيباي خسته را‎

خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش‎
بر چهر روز روشني دلكشي دويد‎
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او‎
رازي سرود و موج بنرمي از او رميد‎

خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار‎

ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم‎

دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار

اي بس بهارها كه بهاري نداشتم‎

خورشيد تشنه كام در آنسوي آسمان‎
گوئي ميان مجمري از خون نشسته بود‎
مي رفت روز و خيره در انديشه ئي غريب‎
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود
"فروغ فرخ زاد"

بهار



اي چشم آفتاب
قلبم از آن تست كه پوييدني تو راست
در صبح اين بهار
خوش باش اي گياه كه روييدني تو راست
افسوس اي زمانه كه كندي گرفته پا
سستي گرفته دست
وآن بلبل زبان بهار آفرين من
گنگي گرفته است. ‏


فريادهاي من
خاموش مي شوند
اندوه و شادماني و عشق و اميد من
از ياد روزگار فراموش مي شوند
در من بهار بود
و گل رنگ رنگ بود
در من پرنده بود
در من سكوت دره و غوغاي رود بود
در من نشان ابري باران دهنده بود. ‏


در من شكوفه بود
در من جوانه بود
در من نياز خواستن جاودانه بود
در من هزار گوهر اشك شبانه بود. ‏


اينك به باغ سينه من گونه گونه گل
مي پژمرد يكايك و بي رنگ مي شود
خاموش مي شود همه غوغاي خاطرم
در من هر آن چه بود، همه سنگ مي شود. ‏
"سیاوش کسرایی"